تبلیغات
. - eeteraf mikonam
هــَم اَزَت بـــَدَم مـــیاد هَـــم عـــاشـــِقــِتــَم مـــیــانگین که بــِگــیــری می بــنی واسَــم مهم نـــیســتیــ

eeteraf mikonam

دوشنبه 5 خرداد 1393 03:21 ب.ظ

نویسنده : mona joon

اعتراف میکنم...

اعتراف میکنم
یه سوال ذهن منو درگیر خودش کرده سوالم اینه
چرا همیشه همه جا نوشته ابو با لیوان بخورید ولی هیچ کی گوش نمیده و با شیشه یا با دست میخورن
؟؟؟؟؟

***********************

اعتراف میکنم استرسی که تو امتحانای هنر ابتدایی داشتم تو کنکور ندارم

***********************

اعتراف میکنم...
بچه که بودم فکر میکردم این مورچه بزرگا سرویس مدرسه مورچه ریزان!! :))
نه اینکه تندتر هم راه میرفتن دیگه برام تبدیل به یقین شده بود ... :)))

***********************

آلوچه ، توت فرنگی ، گوچه سبز . . . .
.
.
..
.
.
.
..
.
.
.
چه نام های آشنایی......!....

***********************

اعتراف می کنم آبروم رفت ...
هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم جلو استادش سوتی بده ... یه تحقیق نوشم ایمیل کردم واسه استادم جواب ایمیلمو استاد اینطوری داده : زهرا جان ایمیلت به دستم رسید فقط جالب این بود که تو هنوز فامیل منو نمیدونی و ... آخه فامیل استاد رو اشتباه نوشته بودم ... افق به درد من میخوره ... اصلا زمین باید دهن باز کنه من برم توش ... دیگه نمیدونم چی بگم دیگه داغون تر از این هم مگه میشه ؟

***********************

بـُـزرگـــترین اشــــتبــاه زنــدگــیمو زمــانی انجـــام دادم کــه فــکر کـــردم ,
ســـوســکِ خیـــس شـــُــده دیـــگه نـــمیتونه پـــــرواز کنـــــه (✖ ___ ✖)

***********************

یه روز (در شهر) اومد محلمون گزارش تهیه کرد
اعتراف میکنم ازون موقع به بعد هر شب برنامشو نگاه میکردم تا محلمونو تو تلویزون ببینم. اخرش هم ندیدم

***********************

اعتراف می کنم :
مدرسه ی ما یه ابنما ساخته تو مدرسه ،هر زنگ بچه ها می رن دورش می شینن ؛قایمکی عکس می ندازن؛ دورش اهنگ گوش می کنن . همه کار دیگه...
خلاصه بگم بچه های مان دیگه !استفاده ای که از همین ابنما می کنن سلطان سلیمان از حرمسراش نمی کرد
والا بوخودا...

***********************

با گودزیلامون نشسته بودیم تو مترو. خانمه به گودزیلامون شکلات داد. گودزیلامون برگشته میگه آدامس نداری.

***********************

هرکسی وقتی بچست عادتای عجیب منحصر به فرد خودشو داره.
حالا من واسه اولین بار اعتراف میکنم
وقتی کوچیک بودم مصالح ساختمانی میخوردم!
دیوار اتاقمو با پیچ گوشتی میکندم
یا یه تیکه مهر بر میداشتم
گچ تخته
پاره آجر
شن و ماسه
ملات دیوار
اینا لیست مصالحی هستن که من طعمشونو دوست داشتم.
الانم خانم مهندس شدم :)
ولی دیگه خونه های مردمو نمیخورم ...

***********************

بچه که بودم گاهی وقتا که می رفتم خونه بابابزرگم اینا، عمه هام پیشش جمع بودن تا از در اتاق می رفتم تو بابابزرگم بهشون می گفت هیس!!! هیچی نگین این ضبط و پخشه ^_^

***********************

اعتراف میکنم بچه بودم سر کلاس علوم نشسته بودیم،
معلمه هم یه گل آورده بود داشت قسمتای مختلفشو باز میکرد به بچه ها نشون بده (#_#)
منم اومدم خودی نشون بدم ، خواستم بگم "عه آقا؛ گله جر خورد"
یهو نعره زدم "عه؛ آقا جر خورد!!!!!" =))))
از انفجار کلاس که بگذریم دو هفته سر کلاسش رام نمیداد ... :|
بی جنبه :/

***********************

اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم تلویزیون یه شهره
هر کی بره اونجا مردم می بیننش ...
چیه خو ؟؟؟ بچه بودم ؟!!!!

***********************

اعتراف میکنم:
همیشه از این می ترسم که نکنه:
.
.
.
.
جفت من با دیگری جفت بشه...
و سهم من فقط جفتک باشه! :(



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 خرداد 1393 03:22 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30